|

با کوله باری پر ا ز درد...این راز تا بی نهایت
در یک عبوری پر از نور...پرواز تا بی نهایت
ای مرد با هر نگاهت.... از آسمان دل ربودی
در سرخ سیمرغ قافت... اعجاز تا بی نهایت
نرگس ندارد نشاطی..در پیش چشمان مستت
پایان ندارد شکوهت...آغاز تا بی نهایت
دلتنگی از فصل غربت....سرشاری از پر گشودن
ای قاصدک خوش خبر باش...آواز تا بی نهایت
ای کاش فهمیده بودیم...با بالهائی شکسته....
با صدهزاران پرستو...پرواز تا بی نهایت...
محمد ذوالفقاری